تبليغاتX
نسیم
من و تو
  معجزه
                   for the miracle to happenyou will have

             to do something, and that is___start being

                             true,at the risk that maybe                 

                the relationship is not strong enough and

                   may not be able to bear it .the truth may

                  be too much, unbearable____but then  that

                                relationship is not worth while

                                              so that test has to  

                                                     be passed.

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
  مثل روباه
 

میدونی واژه صداقت و درست بودن رو من از کودکی یاد گرفتم پدرم همیشه

معتقد بود انسان باید با همه با درستی و راستی رفتار کند

حلا من بزرگ شدم انقدر که میدونم چرا پدرم به من و بقیه این کلمات را

اموخت

بله من انقدر صادق بودم انقدر روراست بودم تاآخر

رو دست خوردم اونهم از کسی که همه به اسمش قسم میخوردند

و او را به نام فرشته میشنا ختند حالا برای من یک علامت سوال باقی

مانده که اگر کسی به من گفت صداقت یعنی چی

من به او چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قول بدیم همگی صادق باشید نه

عده ای در پوست بره و چگونه میشود ظاهر و باطن ادمها را شناخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
  غم عشق
     

 دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

                              اه از ان نرگس جادو که چه باز ی انگیخت

                             اه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
  پیوند
عشق با سپاس همراه است سپاسی ژرف.

میدانی که دیگری یک شیئی نیست.

میدانی که دیگری صاحب شکوه است دارای شخصیت است روح خودرادارد فردی است یگانه .

درعشق است که آزادی محضرابه دیگری ارزانی میداری.و عشق هنری مقدس است.

عاشق بودن درپیوندی مقدس بسر بردن است.

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
  چشمان خیس

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 من از تو خواستم
خدایا من از تو خیلی چیزها خواستم .تو به من عطا کردی

 خواستم:عادتهای زشت را ترکم بدهی

خدا :فرمود خودت باید آنها را رها کنی.از او خواستم لااقل به من صبرعتا کند.فرمود صبر حاصل سختی و رنج است.عطاکردنی نیست اموختنی است
 گفتم: مرا خوشبخت کن

فرمود( نعمت)از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند

فرمود رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت میکند.

از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود :نه تو خودت باید رشد کنی. من شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود برای این کار من به تو (( زندگی )) داده ام

 حالا من عاجزانه از تو ای خدای مهربان و بزرگ میخواهم کمکم کنی همان قدر که تو مرا دوست داری
من نیز دیگران را دوست بدارم

خدا خوشنود شد و عشق را در دل من جاری کرد تا دیگران  و تو را نیز دوست بدارم

حالا احساس خوشبختی میکنم چون میدانم که خدا مرا نیز عاشقانه دوست دارد .او لذت زندگی را مانند

رودبرای من جاری کرد تامن عادت زشتم راترک کنم و دراین راه صبور باشم و بیاموزم نعمت خوشبختی را

وبا رشد روحم تحمل عذاب و گرفتاری را داشته باشم و همیشه از زندگی لذت ببرم.

چون من عاشقم تو نیز عاشقانه* عاشق باش *

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386  |
 من و تو
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد وبیراهگفت خدا سکوت کرد اسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد وبیراه و جاروجنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لابه لای هق هقش گفت امابا یک روز...... با یکروز چه کار میتوان کرد ...... خدا گفت ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است وانکه امروزش را نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی اید وان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما میترسید حرکت کند میترسید راه برود میترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد .....بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .ان وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند میتواند پا روی خورشید بگذارد میتواند ..............

او در ان یک روز اسما خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما..........اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید .روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید وبه انهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد و تمام شد او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند. امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه یکم اسفند 1385  |
 
 
بالا